أبي الفرج الأصفهاني ( مترجم : جواد فاضل )
100
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي )
( 1 ) مفضل ضبى مىگويد : - ابراهيم بن عبد اللَّه در خانهى من پنهان بود . من او را تنها مىگذاشتم و خود بدنبال كارهايم ميرفتم . يك روز به من گفت : - مفضل از تنهائى حوصلهام سر ميرود كتابى در اختيار من بگذار تا مطالعهاش سرگرم باشم . از دواوين شعر آنچه داشتم در اختيارش گذاشتم . وى از آن كتابها هفتاد قصيده انتخاب كرد و من بر آن هفتاد قصيده قصيدههائى افزودم و نامش را « مفضليات » گذاشتم . هنگامى كه ابراهيم ظهور كرد من هم در ركابش روان شدم . در طى راه به « مربد » رسيديم . خانهى سليمان بن على ( عموى منصور ) در « مربد » بود . ابراهيم بن عبد اللَّه تشنه شده بود . از خانهى سليمان آب خواستيم براى ما آوردند . در اين هنگام چند كودك از كودكان خاندان سليمان بن على بيرون دويدند . ابراهيم بچهها را بآغوش كشيد . و بر سينهى خود چسبانيد و گفت : خدا اين بچهها از ما هستند و ما از آنانيم . خون ما در رگهاى